
در روز فوت پدرم عاشق یکی شدم
بعضاّ اینگونه میشود... همه چیز پشت سر هم می آید
اگر پلیس نمیشدم،قاتل می شدم
چون که یک زلزله ی واقعی بهتر از یک تعادل مصنوعی
هزاران جسد،هزاران قاتل و یک ازدواج دیدم
تو را در روز خود کشیت شناختم
با تو آن روز آشتی کردم
الان فقط شب ها تک و تنها بعضی چیز هارا می فهمم
الان من هم نیاز دارم به دروغ ها باور کنم.مثل همه ی انسانهای بدون چاره،مثل پراکنده شدن بچه های مدرسه
اجازه نمی دهی
همه چیز بخشیده شده می گویی به من
این زمستان زیاد برف می بارد،بلکه با هم محو میشویم به من می گویی
اما دانه های برف شبیه هم نیستند که دختر
جسدها هم...
اما یک جنایت ،جنایت دیگر را به یاد می آورد هر زمان
اسب هایی که میدوند،اسبهای افتاده را به یاد می آورند
باران می بارد ...
قطع می شود ...
دوباره شروع می کند
در راه اشتباه راه رفتن بهتر از ایستادن در راه درست است
از گهواره تا گور
با هر کسی در تاریکی میتواند تصادف کند انسان
دروغ می گویم به تو؟
این همه واقعیت گفتیم اما
بینیمان کوتاه تر نشد که دختر...