درباره نویسنده
امید معماریان
نقشه بردار
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • امید معماریان
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • تو
  • عصیان
  • سمفونی تنهایی
  • دو عشق، دو خطا
  • میروم از این شهر
  • در راه اشتباه
  • شنبه ۱۱ تیر ،۱۳٩٠
  • رقص تنهایی
  • سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٠
  • سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٠
  • نفس آخرم
  • دلگیری شب
  • مهاجرت قلبم
  • ببین
  • شاید هم
  • برگرد نگاه کن به دنیا
  • جار ی نشو از چشمام
  • خانه های کاغذی
  • هیچ کسی مثل تو نشد
  • برای آخرین بار
کلمات کلیدی مطالب
  • ببین (۱)
  • نفس آخرم (۱)
  • در راه اشتباه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



عشق در دانشگاه
تو
نویسنده: امید معماریان - پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩۱

 

 

همیشه با همان بی صدایی می آید شب

بازهمان داستانهای دروغ را می شنوم

 

همان صورتها همان صداها دنبالم

نمی توانم بفهمانم و باورشان کنم بر خودم

 

تو جمله های  ناقص مانده ی من

که هیچ نتوانستم هیچ نگفتم حرفهایم

 

تو دستهای گرم نشده ی من

که هیچ فراموش نکرد و فراموش نمی کند  ،قلبم

 

تو جای خالی من

پنجره هایی که بستم ، پردهایی که رو  به خورشید کشیدم

 

تو سکوتی که هیچ دوست ندارم

راه گمشده ام،ترس از تاریکی ام ،قسمهای که هیچ نتوانستم بگیرم

 

تو  شهرهای ترک کرده ی من

باتلاقی که افتادم ، دستهایی که دراز شد و هیچ نتوانستم بگیریم ؛ رفته گانم

 

تو بهشت اخراج شده ی من

چمشهایی که هیچ گشوده نشد بر روشنایی

 

نظرات ()



عصیان
نویسنده: امید معماریان - چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠

این درد من

نه به بارش باران

نه به پاییز دروغین

نه به کوچه های پر از پوچ

شکسته هر طرفم

محو می شود زمان در موهایت

چشمهایم به کوچه

سببش عصیان به عشق

 

درونم می سوزد، درونم خون

عصیااااااااااان

 

باقی مانده یک مشت دروغ

تو انداختی  من را به این درد

رفتی و سرم دودمان

نظرات ()



سمفونی تنهایی
نویسنده: امید معماریان - دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٠

 

فهمیدم پایانی ندارد تنهایی
هر روز بیشتر می شود
همیشه این گونه بوده؟نمی دانم
بی اختیار بود در بچگی گریه کردن

... عادت میکند هر انسان با زمان
به شکستن و رنجیدن
چون که ساده اش افتادن افتادن
دوباره برخیزدن

تنهاییم بر راهم تله گذاشته ومنتظر
دردها چشمهایش را دوخته و نگهبان
منتظرم ...
حمله کنید به من نمی ترسم

نیستی ات ومن رو دروییم نهایت...
نظرات ()



دو عشق، دو خطا
نویسنده: امید معماریان - سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٠

دو عشق، دو خطا

 در مابین من  در رفت آمد

تنهایم

 آنقدر هم ناراحت

چشمم را می بندم و در گشودن

می خواهم تغییر کند همه چیز

 

نشد ونخواهد شد

هر چه قدر هم گریه کنم وبسوزم

هر چه قدر هم خوشحال شوم نصف  وبلکه هیچ

هر چه قدر هم بخواهم  خوشبختی را

 

همیشه در آغوشم غم، می سوزم اما به چه می سوزم

 

چگونه خواهد دید چشمانم دنیا را بدون دوست داشتنت

دو عشق، دو خطا ...

 

 

 

نظرات ()



میروم از این شهر
نویسنده: امید معماریان - جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳٩٠

و اکنون زمانش رسید

زمان جدایی از شهری که تمام غصه هایم را شریک بود

شهری که شوق و اشتیاق کودکی را که درون چشمانش کنجکاوی را میشد دید

شهری که نو جوانی با خیالات و آرزوهای بلند پروازانه پر میزد

و اکنون ای شهر زنجان جوانی که بی هدف،پوچ،بی علاقه بر همه چیز

4 سالم در دانشگاهی گذشت که در بین همه تنها بودم

12 سالم در مدرسه ای گذشت که بی دوست بودم

و 6 سالم در مملکت غریب و بی آشنا

این است زندگی ام

 

نمی دانم در سوالاتی متعدد غرقم

 سوالاتی که جواب آنرا حتی پدر بزرگ هم نمی داند

شاید هم جوابی نیست

 

خدا حافظ ای شهر من

ای شهر مهد تنهایی و ظلمت

خدا حافظ...

 

نظرات ()



در راه اشتباه
نویسنده: امید معماریان - پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳٩٠

در روز فوت پدرم عاشق یکی شدم

بعضاّ اینگونه میشود... همه چیز پشت سر هم می آید

اگر پلیس نمیشدم،قاتل می شدم

چون که یک زلزله ی واقعی بهتر از یک تعادل مصنوعی

هزاران جسد،هزاران قاتل و یک ازدواج دیدم

تو را در روز خود کشیت شناختم

با تو آن روز آشتی کردم

الان فقط شب ها تک و تنها بعضی چیز هارا می فهمم

الان من هم نیاز دارم به دروغ ها باور کنم.مثل همه ی انسانهای بدون چاره،مثل پراکنده شدن بچه های مدرسه

اجازه نمی دهی

همه چیز بخشیده شده می گویی به من

این زمستان زیاد برف می بارد،بلکه با هم محو میشویم به من می گویی

اما دانه های برف شبیه هم نیستند که دختر

جسدها هم...

اما یک جنایت ،جنایت دیگر را به یاد می آورد هر زمان

اسب هایی که میدوند،اسبهای افتاده را به یاد می آورند

باران می بارد ...

قطع می شود ...

دوباره شروع می کند

در راه اشتباه راه رفتن بهتر از ایستادن در راه درست است

از گهواره تا گور

با هر کسی  در تاریکی میتواند تصادف کند انسان

دروغ می گویم به تو؟

این همه واقعیت گفتیم اما

بینیمان کوتاه تر نشد که دختر...

نظرات ()



 
نویسنده: امید معماریان - شنبه ۱۱ تیر ،۱۳٩٠

چه چیز هایی از دست دادم ،چه چیزهایی به دست آوردم

منتظر چه چیزی بودم ، نمی دانستم

نفرتی که در درونش هستم

کمی میراث،کمی عرق پیشانی

 

از همه چیز  دست می کشد انسان

عوض نمیشود

نمیشود

دروغ

 

تصادف های عجیب ،تماسهای عجیب

تبدیل به دیوانگی که نمی توانم  انجامش دهم

سرم را گرفته و میرود...

نظرات ()



رقص تنهایی
نویسنده: امید معماریان - پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳٩٠

یک وز دیگر گذشته

ذاتآ نمی شمارد سالها را

و وقتی که از آینه می پرسم

دروغ نگفته است آینه

شب ها خاطراتش

صحبت کرده است با خیالاتش

در حلقه های چشمانش

خشک کرده اشک هایش را

بلکه

جلویمان تابستان

میرویم به جایی

بلکه می رقصی

در ساحل به  تنهایی

 بلکه

این باران،این ساحل،این دریا

این ستاره ها،سالهای گذشته

این مستان،این تنهایی ها

دوستان قلب شکسته...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »