نویسنده: امید معماریان - دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٠
فهمیدم پایانی ندارد تنهایی
هر روز بیشتر می شود
همیشه این گونه بوده؟نمی دانم
بی اختیار بود در بچگی گریه کردن
... عادت میکند هر انسان با زمان
به شکستن و رنجیدن
چون که ساده اش افتادن افتادن
دوباره برخیزدن
تنهاییم بر راهم تله گذاشته ومنتظر
دردها چشمهایش را دوخته و نگهبان
منتظرم ...
حمله کنید به من نمی ترسم
نیستی ات ومن رو دروییم نهایت...
هر روز بیشتر می شود
همیشه این گونه بوده؟نمی دانم
بی اختیار بود در بچگی گریه کردن
... عادت میکند هر انسان با زمان
به شکستن و رنجیدن
چون که ساده اش افتادن افتادن
دوباره برخیزدن
تنهاییم بر راهم تله گذاشته ومنتظر
دردها چشمهایش را دوخته و نگهبان
منتظرم ...
حمله کنید به من نمی ترسم
نیستی ات ومن رو دروییم نهایت...


