فهمیدم پایانی ندارد تنهایی
هر روز بیشتر می شود
همیشه این گونه بوده؟نمی دانم
بی اختیار بود در بچگی گریه کردن

... عادت میکند هر انسان با زمان
به شکستن و رنجیدن
چون که ساده اش افتادن افتادن
دوباره برخیزدن

تنهاییم بر راهم تله گذاشته ومنتظر
دردها چشمهایش را دوخته و نگهبان
منتظرم ...
حمله کنید به من نمی ترسم

نیستی ات ومن رو دروییم نهایت...